بــازسـازی دنـیـا

پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت : بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا را به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی ! و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت . می دانست که پسرش تمام روز مشغول این کار خواهد بود . اما ربع ساعت نگذشته بود که که پسرک با نقشه کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید : مادرت به تو جغرافیا یاد داده است ؟ پسر جواب داد : جغرافیا دیگر چیست ؟ پشت این صفحه تصویر یک آدم بود، وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا دوباره ساخته شد ! . 

/ 3 نظر / 12 بازدید
مهناز

سلاااااااااااااااااام.خوبي؟دلم براي وبلاگت تنگيده بود[لبخند] من كه خيلي وقته آپ نكردم.تو فكره يه وبلاگ تازه هستم. يه سر بهم بزن[گل]

سحر

این روزا کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می بینی چه بلایی سر ایران آمد؟؟؟[ناراحت]