سفر نامه

که به شعر بیشتر می ماند
ساحل از هجوم ابلهان نوک تیز خالیست
دارد نفس می کشد
دریا
ماهی
ساحل
و من نبوغ دهانم در هوای آزاد مزّه می دهد
گیلاسم را بر می دارم
باید بنویسم
همه چیز در فاصله ی گذشتن اتّفاق افتاده است
و آسمان همه جا 
هر چه که هست
سیاهی پشت روادیدی ست که مهر نخورده باشد .
فرق می کند لباس
کفش
و مچاله می شود دست ها و می ماسد لب ها
و دهان که می ترسد از موش ها
گوش ها
که مبادا دوستت دارم
مبادا  زندگی
جا به جا می کنم
و فکر می کنم
دست هایمان به دهانمان نرسیده
حتی از شکم بالاتر
که این تارهای خاکستری جعبه ی جادو
داستان هزار و یک شب را بازی می کند
و من سیر از گریه های در مرگ
لبریز این همه مرثیه
حرف
جان کندن
دارم به خانه فکر می کنم
به زندگی
به عشق
به  شادی مسدود
به گریه های ممدوح
و به این همه،
باید به خیابان بزنم
و جیب هایم را
پر از شادی گنجشک های غریب بکنم
... در وطن
سوغات خاطراتم را منتظر است !.

/ 0 نظر / 16 بازدید