همه می پرسند ...

همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی این ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در  خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها 
من به این جمله ها نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را به باد
نفس پاک شقایق را در دامن کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
همه را می بینم
من به این جمله ها نمی اندیشم!

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت ... همه جا ...
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان، این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان
با من تنها تو بمان

جای مهتاب، به تاریکی شب ها، تو بتاب
من فدای تو، به جای همه ی گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخوان
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!.

شعر از: ؟

/ 0 نظر / 40 بازدید