عـاشق دیـریـنـه

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه.
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تأخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسّفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجّه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!!.

/ 1 نظر / 17 بازدید
سامان سیار

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی داری هنوز یه ریزه کار داره اما خیلی خوبه به خصوص قالب وبلاگت منم یه چند ماهیه که دارم مینویسم اگه بهم سربزنی خوشحال میشم آها راستی چند تا وبلاگ دیگه هم درست کردم که به صورت لینک توی همون دق لاگ هستش که اگه وقت داشتی حتما یه سری هم به اونا هم بزن قربونت بای [گل]