اتفاق افتاده

بهار در راه است و تو
که تنت را با بوی بهار نارنج
شستشو می دهی .
واژه هایت
مثل اقوام باستانی،
پر از حس مهربانی اند
و زنده می کند خواب هزار ساله را .
خواجه از آن سوی قافیه هایت
نفس می کشد
و من شماره می کنم نفس هایی را
که از اهورایی تو
زاده می شوند .
نگاهم کن !
تا چشمان مهربان خدا،
پشت ابرها
ما را بباراند
"باران که ببارد
از دست چترها هم
کاری ساخته نیست،
ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم" .

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
مهاجر

این شعر رو در شبی نوشتم. آه ستاره ی من امشب که بی ماه روی تو رو در این جاده ی خلوت نهاده ام گمان میکنی چکونه راهم را پیدا میکنم .