یـــاد

یادم از روزی سیه می آید
در میان جنگل بسیار دوری.
آخر فصل زمستان بود و یک سر هر کجا در زیر باران.
مثل این که هر چه کز کرده به جایی
بر نمی آید صدایی.
صف بیاراییده از هر سو تمشک تیغ دار و دوره کرده
جای دنجی را.
یاد آن روز صفا بخشان!
مثل اینکه کنده بودندم تن از هر چیز
می شدم از روی این بام سیه
سوی آن خلوت گل آویز.
تا گذارم گوشه ای از قلب خود را اندر آن جا
تا از آن جا گوشه ای از دلربای خلوت غمناک روزی را
آورم با خویش.

آه! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز.
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
ز آن نباید یاد کردن
خاطر خود را
بی سبب ناشاد کردن.
بر خلاف یاوه مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز.
میکشم تصویر آن را
یاد می آرم از آن روز!

نیما

/ 4 نظر / 13 بازدید
مهسا

سلام مطلب جدید گذاشتم سر نمیزنی.

سالی

موفق باشید و شاد.جالب نوشتید.یا حق[گل][دست]

م.ر

سلام قلم شیرینی داری زیبا بود شما هم به من سر بزن البته قلمم به پای شما نمی رسه ولی نظر می طلبه چشم به راهم

هستی

• سلام دوست عزیزاگر می خواهید ازطریق وبلاگتون درآمد کسب کنید به این آدرس مراجعه کرده وثبت نام نموده و درقسمت کد معرف ای کدراواردکنید89511 www.mi118.com